1/14/2009

South Park

South Park started with enormous undeniable success which forced most to fall in love with it. Its creative and unique sense of humor pointed it out among ever made TV series. Although some might believe that it was more flourishing at the beginning of its production, ratings and comments say otherwise. It is actually among those few series that progressed through time. Using fans reviews and demands, South Park has evolved day by day.

South Park filmmakers make fun of almost every subject, country and person. They try to show the true color of everything with supplementary humor.

…to be continued.

10/04/2007

Den Brysomme Mannen(2006)

Director: Jens Lien
As you may know, Norway is the most developed country in the world (regarding to HDI; Human Development Index). This film craftily reveal our future to us. Our future would be that of Norway; since we are all paddling to achieve the best and offer the least. The life that was shown, was maybe an exaggeration, yet comparing today's concerns to those of our ancestors it is not far-from-reality resulting.

Watching this film free from all of our pre-assumptions, we can find both of our face; the one that is laughing at the brilliant scene of Andreas dumping her girlfriend, and the one that is searching through magazines hours and hours to choose some stupid chair.

The idea of the hole with the hope of lightness, was another magnificent idea of the film. The slight glory; yet the only one, and the effort that was put to reach it, makes us feel closer to Andreas.

Although I was attracted mostly to the idea and production of the film, Trond Fausa Aurvaag played pretty well, and the atmosphere of the filmwas quite matchable.

1/22/2007

Laberinto del Fauno, El (2006)

Is it a fantasy movie? I don’t think so, 3 or 4 fairy ugly creatures (not like nightmare before Christmas loveable ugly though dirty ugly!) with an uncertain role in the film! Is it really comparable to Charlie and chocolate factory? What exactly is the relationship between Ofelia and movie theme? A stupid story of reading a book … finding a key… a sword… a drop of blood and then going back to heaven? Then why should we know a lot about Capitan, why should we know that Capitan fix his own watch, wax his shoes himself, Even do his own surgery? Who is Mercedes in the movie anyway?

Is it a fantasy thriller movie? First, its not thriller, it’s bloody-disgusting. Does he thinks he is so brave or so avant-garde to show cutting off a leg, distorting a face with a bottle, sewing someone’s own mouth? Second, if so, why at the end of the film Capitan saw Ofelia talks to herself instead of a real creature? Should we think of it as a philosophical point (a very weak one though!)? We can’t say this film can actually bring two completely different genres together.

Wanted to bring fairy tale in real cruel world with use of a little girl imagination? When exactly should we understand this fabulous fantastic new awesome idea? At the very beginning of the film when Ofelia thought she saw a fairy creature OR when her mother get healed after she put something under her bed OR when she goes through walls OR when Capitan saw her talks to herself?

Boring? Yes! Evils and Angels, Goodies overcome. We hate Capitan, and nice-brave Mercedes gets our revenge from him! Ofelia? Was the story around her?!

Capitan’s son’s only role in film was that “his fairy tale” movie needs a blood of an innocent to complete the nonsense.

2/02/2006

2046 - Wong Kar-Wai


" 2046" یک درام آینده است .فیلم سه خط داستانی را در زمان حال , گذشته و آینده روایت می کند . به این ترتیب "ونگ کار- وای " مسیر خطی زمان را می شکند و لحظه ها را در هم می آمیزد به گونه ای که مشخص نیست که حال , گذشته و آینده کدام بر دیگری تاثیر گذاشته است . این ساختار هدف واحدی را دنبال نمی کند بلکه صرفا به بیان لحظه ها می پردازد, فیلم های کار وای همان طور که خودش هم گفته است حجم های تصویری قطعه قطعه شده است .

2046 با این جمله از رمان یک نویسنده , که شخصیت اصلی فیلم است , شروع می شود :" 2046 مکانی است که زمان در آن متوقف شده و هر کس به آن جا می رود می خواهد خاطرات خود را بیابد " . این رمان 2046 نام دارد و در سال 2046 اتفاق می افتد . این عدد در طول فیلم هویت و مفهوم خاصی دارد (شماره اتاق معشوق نویسنده , نام رمان,...). این نویسنده تصور می کند که درباره ی آینده می نویسد اما در طول فیلم با توجه به ساختار روایی خاصش تصور می کنیم که او در واقع درباره ی گذشته می نویسد .

این فیلم به گونه ای ادامه ا ی بر فیلم قبلی کارگردان "در حال و هوای عشق " است با همان ساختار اما دنباله ای کاملا نا متعارف. در اولین نمای فیلم دوربین ( همان طور که در انتهای فیلم حال و هوای عشق آقای چاو که در این فیلم هم بازی می کند راز خود را در درون حفره ای زمزمه می کند) , وارد حفره ی راز ها می شود و در انتها نیز از همین حفره خارج می شود.در حقیقت آینده حفره ای تلقی می شود که گذشته یا آنچه در طول فیلم اتفاق می افتد را در بر دارد. این نویسنده مدام در حال نوشتن قصه ای تازه است و ما در کنار روایت زندگی اش بخش هایی از کتاب او را نیز می بینیم .روابط ها در فیلم به گونه ای فرا زمانی اند و آن چه در گذشته بوده در حال و آینده انعکاس می یابد . در این جا اگر کسی رازی در گذشته داشته باشند, راز را درون سوراخ زمزمه می کند و روی آن را می پوشاند تا محفوظ بماند و در حقیقت نمای اول فیلم تماشاگر را دعوت به شنیدن این اسرار می کند. نویسنده به دلیل شکست در عشق واقعی خود , خود را در روابط کوتاه مدت غرق می کند( به امید یافتن عشق واقعی) و این روابط را در داستانی که در مورد آینده می نویسد جای می دهد .

از ویژگی های دیگر فیلم استفاده از رنگ ها و موسیقی است .روابط شخصیت ها رنگ های خاصی دارد که چگونگی این روابط را بیان می کند .2046 از لحاظ موسیقی بسیار قوی است و موسیقی های فیلم هماهنگ با تصویرهاست و هیچ گاه جدا از فیلم به نظر نمی رسد .در کنار کارگردانی فوق العاده ی کار-وای , فیلمبردار 2046 هم با انتخاب قاب های مناسب و حرکت های گاهاً کند یا سریع دوربین, حال و هوای خاصی به فیلم بخشیده است .

2046 فیلم پیچیده ایست که تمام زوایا و زیبایی های آن قابل بیان نیست. باز بودن اثر موجب شده که توصیف فیلم برای تماشاگران متفاوت باشد .2046 را می توان از هر جای فیلم تماشا کرد و لذت برد زیرا زمان در فیلم مفهوم واقعی و خطی خود را ندارد .


1/02/2006

Memento(2000)

"how can I heal if I can' t feel time?"

Directed by Christopher Nolan

حتما شنیده اید که به شوخی می گویند ژان پل سارتر همواره یه دنبال اختراع غذایی بود که احساس پوچی را در انسان القا کند. در فیلم Memento شاهد این هستیم که کریستوفر نولان احساس بیماری از دست دادن حافظه ی کوتاه مدت را با یک فیلم 113 دقیقه ای در بیننده به وجود می آورد. این فیلم که بدون شک به جا به سمت عقب بر می گردد ما را وادار به دوباره دیدنش می کند. یک بیننده ی نه چندان حرفه ای اگر تا آخر فیلم طاقت بیاورد پس از تمام شدن آن به خیلی از ابهامات ظاهری فیلم نمی تواند پاسخ دهد. با این حال معتقدم تماشاگر حرفه ای نیز برای درک کامل فیلم با مشکل مواجه است. در تاریخ سینما بارها با فیلم هایی برخورد کردیم که سکانس های آن در جهت عکس نمایش داده شده اند Memento از دو حیث با آنها فرق می کند. اولا فیلم به دلایلی که در ادامه خواهم آورد به حق سعی در بازی با ذهن مخاطب دارد. (و نه مثل فیلم irriversible که بر عکس کردن سکانس هایش به اعتقاد من صرفا برای قرار دادن فیلم در زمره فیلم های پیشرو بوده است) و ثانیا این فیلم دو نوع صحنه دارد; صحنه های سیاه سفید و رنگی، ابتکار نولان در ساخت فیلم Memento در این جا هویدا می شود، سکانس های سیاه سفید به صورت عادی و سکانس های رنگی به طور عقبگرد پخش می شوند و در نقطه ی اوج فیلم (آخر فیلم) به هم می رسند در حالی که از لحاظ زمانی صحنه ی اول فیلم آخر آن است.

در این جا سعی می کنم خلاصه ی کوتاهی از آن چه به ترتیب زمانی و نه به ترتیبی که در فیلم می بینیم، بیاورم. در ابتدای صحنه های سیاه و سفید فیلم ( همان ابتدای زمانی) لئونارد را می بینیم که در حال حرف زدن با تلفن است که بعدها در فیلم متوجه می شویم با تدی، تنها به ظاهردوست لئونارد،که یک پلیس است حرف می زده است. در این مکالمه طولانی لئونارد در مورد بیماری خود توضیحاتی می دهد. او که در شرکت بیمه کار می کرده در دوران کاری خود با فردی به نام سامی آشنا شده است که از بیماری مشابهی رنج می برد یعنی او نیز فقط چیزهایی را به خاطر می آورد که از تاریخ معینی به قبل بودند. چندی قبل همسر لئونارد توسط فردی به نام جان جی کشته می شود و در همان حادثه لئونارد حافظه ی کوتاه مدت خود را از دست می دهد و در این مدت به جمع آوری اطلاعات از قاتل همسرش می پردازد.لئونارد در مکالمه خود به این موضوع اشاره دارد که روشی برای مقابله با مشکلش پیدا کرده و شرایطش با سامی فرق می کند. صحنه ی مرگ همسر سامی بدون شک یکی از غم انگیز ترین صحنه های فیلم است ما در فیلم هرگز نسبت به لئونارد احساس ترحم نداریم ولی در این صحنه نا امید کننده بودن بیماری او مشهود است. همسر سامی برای امتحان کردن شوهرش بارها ساعت خود را عقب می کشد و از او درخواست می کند انسولینش را بزند و به طبع سامی که فقط 15 دقیقه خاطره دارد این کار را می کند و همسرش را می کشد. روش لئو برای مبارزه با بیماریش استفاده از عکس افراد و تتو بر تمام بدن خود است. او هر روز با یادآوری سامی به کمک تتویی که بر روی دست چپش است بیماری خود را به یاد می آورد و با اتکا و اعتماد به تتوها و یادداشت هایش به دنبال قاتل همسرش می گردد. تدی پس از تماس های طولانی بالاخره موفق می شود به لئو بقبولاند که قاتل همسرش را پیدا کرده (فرد جیمی نامی) و لئونارد به محلی که تدی مدعی است قاتل زنش آن جاست می رود و او را می کشد و لباس هایش را می پوشد. آیا این اولین باریست که تدی از لئو برای کشتن شخص مورد نظر خود استفاده می کند؟ در این لحظه صحنه های سیاه و سفید به شکل هنرمندانه ای تبدیل به رنگی می شوند ( با سکانس آخر فیلم روبرو هستیم). در این به اعتقاد من مهمترین سکانس فیلم تدی سعی می کند با حرف هایش مطالب بعضا ضد و نقیضی را به لئو القا کند. مثلا او را به شک می اندازد که سامی خود او و ساخته ی ذهن اوست با این حال لئو حرفش را نمی پذیرد و پشت عکسی که از تدی قبلا گرفته می نویسد: "دروغ هایش را باور نکن". لئو عکسی که از جیمی پس از مرگش گرفته بود را می سوزاند و ذهن خود را به کل از این ماجرا پاک می کند. از این پس لئو با لباس ها و ماشین جیمی زندگی می کند. او در جیبش یادداشتی پیدا می کند که در آن نوشته ناتالی را ببین ( پیغامی برای جیمی دوست پسر ناتالی که لئو او را کشته) ولی لئو که همه چیز را فراموش کرده فکر می کند پیغام مربوط به اوست و به دیدار ناتالی می رود ناتالی به او در پیدا کردن قاتل زنش کمک می کند چرا که لئو هم در ماجرایی به او کمک کرده است هر چند به کل فراموش کرده و سپس همان طور که در صحنه ی اول فیلم دیدیم لئو، تدی را می کشد.

سکانس های فیلم تقریبا 5 دقیقه ای هستند درست به اندازه ی مدت زمانی که لئو می تواند مسائل را در حافظه ی کوتاه مدت خود نگه دارد. لئو بعد از هر 5 دقیقه با مکان و شرایطی روبرو می شود که هیچ ایده ای از آن ندارد ما نیز به دلیل روند عقب گرد فیلم درست مثل او وارد فضای جدیدی می شویم که از گذشته ی آن هیچ اطلاعی نداریم. اینکه ما نسبت به لئو احساس ترحم نمی کنیم شاید به این خاطر است که حتی از او با وجود بیماریش کمتر می دانیم. صحنه های سیاه سفید که به جلو می روند ما را کم کم با گذشته ی لئو آشنا می کند خاطراتی که قبل از از دست دادن حافظه ی کوتاه مدت اش بوده. و به مرور ما نیز مانند لئو از گذشته اش با خبر می شویم. نمی توان بر نولان این خورده را گرفت که برای جذاب و معما گونه کردن فیلمش، این نوع نمایش فیلم را برگزیده است بلکه این بهترین راه نمایش چنین فیلمی است.

بر خلاف گفته ی نولان که "در Memento معلوم است چه کسی دوست و چه کسی دشمن لئونارد است و همچنین ابهامی در فیلم وجود ندارد" برداشت های متناقضی از این فیلم شده است. دیدکاه اول: لئو خودش قاتل همسرش است و سامی ساخته ی ذهن اوست و بیماری او مدت ها قبل از مرگ همسرش در یک تصادف برایش به وجود آمده. تدی راست می گوید. دیدگاه دوم: سامی وجود داشته و لئو از او برای به یاد آوردن بیماریش استفاده می کند، همسرش را کسی جز خودش کشته و او به دنبال قاتل همسرش برای گرفتن انتقام است و همان طور که لئو پشت عکس تدی نوشته تدی همواره سعی در منحرف کردن راه او دارد. شخصا دیدگاه اول را به دلایلی که خواهم آورد نمی پسندم با این حال این دیدگاه آنقدر ها هم که به نظر می رسد غیر قابل دفاع نیست. مهمترین دفاعی که آورده اند این است که در لحظه ی مرگ همسر سامی فقط سامی و همسرش در صحنه حضور دارند. همسرش که به دلیل تزریق انسولین بیش از حد کشته می شود سامی هم که از بیماری نداشتن حافظه ی کوتاه مدت رنج می برد پس لئو چطور این خاطره را برای تدی تعریف می کند؟ همچنین همسر سامی برای متقاعد کردن سامی بارها ساعت مچی خود را عقب می کشد حال آن که سامی اصلا به ساعت او نگاه نمی کند ولی وقتی لئو وسایل شخصی! همسرش را می سوزاند یک ساعت رومیزی هم در بین آن ها وجود دارد آیا این همان ساعتی نیست که همسر لئو ( و نه همسر سامی) آن را به عقب می کشیده؟ و آیا مطمئنیم تدی قاتل همسر لئو است؟

در دفاع از دیدگاه دوم، نمی خواهم ابهامات موجود را توجیه کنم ولی مگر جز در سکانس آخر اشاره ای به ساخته ی ذهن بودن سامی شده است؟ در چند دقیقه ی آخر فیلم تصویری از حافظه ی لئو می بینیم که در آن لئو در حال نیشگون گرفتن از همسرش است این تصویر دو سه بار با تصویری که در همان محیط است ولی نمایانگر انسولین ردن لئو به همسرش است، جایگزین می شود ( تصویری که به اعتقاد من تدی با سوء استفاده از وضعیت لئو در ذهنش می سازد) اگر قرار باشد لئو حافظه ی کوتاه مدتش را قبل از این خاطره ( نیشگون یا انسولین) از دست داده باشد چرا باید این خاطره در ذهنش مانده باشد؟ حرف های ضد و نقیض تدی در این صحنه و صحنه های قبل چطور توضیح داده می شود؟ آیا ناتالی و جیمی به کل قابل حذف از فیلم نیستند؟ جدای توجیهات منطقی اولا نمی توان گفت نتیجه گیری این فیلم بر عهده ی مخاطب است چرا که اصلا با ساختار فیلم هم خوانی ندارد و ثانیا اگر بنا باشد دیدگاه دوم را بپذیریم زیبایی فیلم به این است که که در صحنه ی آخر به بیننده شوک وارد شود (مثل فیلم مظنونین همیشگی) ولی بعد از اتمام فیلم به تنها چیزی که فکر می کنیم دوباره دیدن آن است! بر خلاف نظر برخی که معتقدند فیلم را نباید بیش از یک بار دید، فکر می کنم یکی از برجستگی های Memento این است که بار دوم دیدن آن جذاب تر است با این حال کسانی که مدافع دیدگاه اول هستند، دیدگاه خود را مدیون دو و حتی بیشتر بار دیدن فیلم هستند.

ناتالی، تدی و برت (در هتلی که لئونارد در آن است کار می کند) افرادی هستند که با لئو در تماسند. جالب این جاست که هر سه از لئو برای رسیدن به اهداف خود استفاده می کنند: ناتالی با سوء استفاده از بیماری لئو، وی را وادار به از میان برداشتن تهدید کننده اش می کند، تدی از او برای کشتن drug dealer ها استفاده می کند و برت پول دو اتاق را از او می گیرد. این فیلم روند منطقی را دنبال می کند ( هرچند به نظر کار سختی می رسد) ولی هنوز یک مسئله برایم مشخص نیست در صحنه ی آخر فیلم می بینیم لئو بر روی برگه ای یادداشت می کند که شماره ماشین تدی را به عنوان شماره ماشین جان جی، قاتل همسرش، بر روی بدنش خال کوبی کند چرا همان جا نمی نویسد تدی قاتل همسرش است؟